سلام ..
شب یلدا با همه ذوقی که داشتم ، تمام انرژیمو گذاشتم یه طرح گرافیکی زدم ، عکسشو هم گذاشتم توی یه قاب خوشکل
با همه وجودم رفته بودم سمتش .. میخواستم هر بدی که قبلا در حقش کردم . هر چیزی که قبلا اتفاق افتاده بود رو ببخشه
میدونستم خواسته زیادیه...
راس ساعت صفر، عکس رو براش واتس آپ کردم .....
بهم گفت باهام آرامش نمیگیره، بدون من آرامش داره اما..
اما اون یه حقیقتی رو نمی دونست... این که اون مسبب همه اتفاقاتی که قبلا افتاده بود رو من می دونست ... از افتادن فشارم بیهوش شدنم بردنم به بیمارستان [فلاش بک: یه شبی از شبهایی که من شیفت بودم حالم بهم میخوره (تقریبا بیهوش میشم) میبرنم بیمارستان، گوشیم دست بچه ها می مونه ، گوشی ما هم که بی سر و صاحبه . بدون قفلی .. چیزی. .. همینجوری صفحه چت واتساپش رو روشن کرده نت ما رو هم روشن.. دیده ما به ایشون پیام دادیم.. بهشون پیام میده که فلانی بیمارستانه و ... ] چقدرررررر از این اتفاق شاکی بود ! حق هم داشت. ولی مگه بیهوش شدن من تقصیر من بود؟
من تازه بعد اینکه اون شب یه ذره چشمام رو باز کردم اطراف رو دیدم نصف ادما رو نمیشناختم .. حتی بچه های شیفت رو !
اینکه بهم گفت باهات آرامش ندارم.. به خداوندی خدا حاضرم قسم بخورم دلیل 99/9 درصد بد حالیام نبودنش بود ..
خدایا به همون بزرگیت ، این انصاف نیست... میدونم منم خیلی اشتباه کردم اما بدجوری دلم شکست اون شب.
آخر پیام ها هم گفت لطفا دیگه نباش .... !
فکر کن... از 93 تا 95 غرق کارای خودت باشی... سال 95 یکی بیاد باهات صحبت کنه .. یهو بعد یه مدت ببینی دلت براش رفته ..
تو همون سالا وقتی تازه فهمیدم دوسش دارم... وقتی تازه برق چشماش رو دیدم .. اول بهش نگفتم ... ترسیدم بره .. ترسیدم تنهام بزاره..
همیشه همین ترسه باهام بود . ترس از دست دادن.... ترس از دست دادن عزیزایی که همیشه پیشم بودن و یهو نیستن ......
این ترسه مال الان نیستا .. مال بچگیمه .. همون سالا هم میترسیدم بابا و مامانم از پیشم برن.. سال 89 هم بالاخره همین اتفاق افتاد.. مامانم رفت
الانم با رفتن اون، دوباره ترسه سراغم اومده .. زندگی ندارم دیگه .. حتی ترس از دست دادن بابا هم اومده سراغم.
بهش گفتم پای کس دیگه ای درمیونه اینقدر بی رحمانه صحبت میکنی؟ گفت: انکارش نمیکنم.
(همیشه وقتی من یا داداش یا بابام از خونه میرفتیم بیرون مامان خدابیامرزم یه آیه بود میخوند برامون دورمون فوت میکرد : فالله خیرحافظا و هو ارحم الراحمین .... )
تموم اون زمانهایی که توی دانشگاه میدیدمش ... از ترس از دست دادنش آیه فالله خیر حافظا .. یا آیت الکرسی براش میخوندم .. نمیدونستم حکمت ایه چیه
ادم مذهبی نیستم زیاد .. نماز اینام میخونم روزه امم میگیرم.. واسه دل خودمه.. اما به یه چیزی اعتقاد داشتم .. اینکه مطمئین بودم با همه دلم میخواستمش
آخر پیام هامون هم نوشت دیگه هیچ اصراری نکن .. و برای خداحافظی هم یه عکس از تولدش برام فرستاد
اونشب نشد بغضم بشکنه .. شب یلدای خونوادمون خراب میشد.
تا صبحش بیدار بودم .. همش فکر میکردم یه خوابه .. من هنوز از خواب بیدار نشدم .. مگه میشه اینجوری باهام حرف بزنه..
اما واقعیت داشت..
هنوز بغض من تو گلومه .. گهگاهی ریز ریز میبارم.. واسه دل خودم .. واسه این که چرا رفت.. چرا نتونستم نگهش دارم...
فکر نمی کنم این وبلاگ رو دوباره آپ کنم.. چون تقریبا برام همه داستان تموم شدست...
چیزی دیگه واسه نوشتن ندارم..
شب و روزتون خوش...
برچسب:
نویسنده: هستی اکبریپور